اما مدتیه که دلم میخواد بخشی از شعر معروف شاملو رو بذارم که الان با تمام وجود حسش می کنم :
دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
التماس دعا ....
ادامه مطلب ...
خدای من، هیچ گاه فکر نمیکردم که 54 روز انفرادی و محکومیت در این نظام تا این حد غرورآفرین شود.
خدای من، منبع آرامش من، این تو بودی که روز اول دستگیری پدرم، آن روز که دنیا را متلاطم میدیدم با من گفتی :
" وَََّالّذینَ یُوذُونَ الَمُومِنینَ وَالمُومِناتِ بِِغَیرِ مَا اکتَسَبُوا فَقَدِ احتَمَلُوا بُهتاناً وّ اِثماً مُّبیناً "
کلام حق تو در من معجزه گر و یادآور ایمانم به تو بود که لحظه ای درنگ از آن چه خطرها پیش رویم خواهد گذاشت.
غیبت طولانی پدر برایم لحظاتی تلخ به وجود میآورد و سوالاتی در ذهنم به این سو و آن سو پرتاب میشد. خوردن حتی لقمه ای غذا با این تفکر که پدر الآن در چه شرایطی به سر میبرد، برایم دشوار بود. یادآوری نگاه عمیق و پرنفوذ پدر که نمیدانستم آن کم خردان چگونه میتوانند تحملش کنند، بغض در گلویم ایجاد میکرد.
" اِتَّخَذُوا اَیمانَهُم جُنّةً فَصَدُّ عَن سَبیلِ اللهِ اِنَهُم سآءَ ما کانُو یَعلَمُونَ * ذلِکَ بِاَنَّهُم امَنوا ثُمّ کَفَرُوا فَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِم فَهُم لا یَفقَهُونَ "
مهری که بر دلهاشان زدی جواب یکی از بزرگترین سوالاتم بود. و چه زیبا پاسخ میگوئی با من !
روزی که پدر را به دادگاه منتقل کردند برای دیدنش ولو برای لحظه ای کوتاه به جلوی درب دادگاهی که میگفتند علنی است امّا ... رفتم. آقائی به طرفم آمد و از چهره من و سایر خانواده های زندانیان فیلم و عکس گرفت. وقتی خانمی از داخل جمعیت به این حرکت اعتراض کرد، آن آقا گفت که تصویرتان را برای قاضی میبرم تا به جرمتان رسیدگی کند. خانم از داخل جمعیت فریاد کشید که قاضی ما خداست و فقط او میتواند بر ما قضاوت کند. با خودم فکر کردم که این خانم چه حرف عجیبی میزند. مگر اینان به خدا اعتقاد دارند؟!! مگر خدا در قرآن نفرموده :
" وَاَقیمُوا الوَزنَ بِالقِسطِ وَ لا تُخسِرُوا المیزانَ "
در دلم ریشخندی بر ریش ریاکارانه آن آقا زدم و از آن محل رفتم. استشمام بوی پدر برایم کافی بود. دیگر حتی نیاز نداشتم که چهره پروقارش را ببینم.
رفتم و مابقی را به او سپردم که ایمان دارم نابودکننده ظلم در هر زمان و هر مکان تنها و تها خداست.
" وَلَقَد اَهلَکنا اَشیاعَکُم فَهَل مِن مُّدَّکِرٍ "
ادامه مطلب ...
و چه مهربانی تو! چه مهربان بودی که هیچ گاه نگفتی از رنج هایی که به خاطر من، او و ایران کشیدی تا شاید کمی از غم نگاهت کاسته شود. نگفتی و نخواستی که بگویند، از عمری که اگر شاید من کمی از آن می دانستم قطعا او هیچ نمی دانست، که اگر چنین بود توان کوبیدن بر میز قضاوت را نداشت، آن هم در مقابل نگاه تو. تویی که دلیل بودنش هستی. تویی که اکنون سلاحت شده تیر نگاهی که قلب ما را نشانه گرفته، تیر نگاهی که به عمق وجودم ضربه ای مهلک فروآورده است. چقدر بزرگی! چقدر بزرگی که اینک،وقتی پس از سی سال مزد زحمات تو را اینگونه در این بیدادگاه می دهند هیچ نمی گویی و تنها نگاه می کنی، به من و به او. به من که اکنون باید بنشینم روی صندلی دادگاهی که قاضی آن وجدانم است، دادستانش چشمان تو و کیفرخواستش نگاه خیس تو. کیفرخواستی که متن سکوت است و سکوت.... . و من اعتراف می کنم. اول از همه باید بگویم که این دادگاه را صالح می دانم برای محاکمه خود. ولی باید بدانی که من زیر شکنجه اعتراف کردم، زیر شکنجه سر فرو آورده تو، زیر شکنجه نگاه خیس تو، زیر شکنجه لبخند محمد رضا جلائی پور، زیر شکنجه نگاه پرسشگر محمد قوچانی، زیر شکنجه خشم تاج زاده، زیر شکنجه دستان بی رمق حجاریان، زیر شکنجه استیصال سعید شریعتی، زیر شکنجه چشمان بهت زده رمضان زاده، زیر شکنجه نگاه خسته زید آبادی، زیر شکنجه غرور صفایی فراهانی و زیر شکنجه چشمان رو به آسمان میردامادی. من اعتراف می کنم که شما دلیل بودن من هستید. دلیل امیدی که در دل های ما وجود دارد. من اعتراف می کنم که در هیچ زندانی شکنجه گرانی چنین مهربان ندیده ام. من اعتراف می کنم که انقلاب را تنها با اسم شما و یارانتان است که می شناسم نه کس دیگری. من اعتراف می کنم به دوست داشتن، به امید، به آزادی، به راستی، به مقاومت، و به تمامی موهبت هایی که به من شناساندید، من اعتراف می کنم به ایمان به خدایی که شما می پرستید. من اعتراف می کنم به رسالت محمد (ص)، به پیامبری که با اعمالتان مرا با او آشنا کردید، نه کسی که تنها در بیان ناچیز عده ای می آید که هیچ شناختی از او ندارند. من اعتراف می کنم به همه چیزهایی که شما مرا به اعتراف از آنان واداشتید. به همه چیزهایی که به من دادید و تاکنون به داشتن آنها اعتراف نکرده بودم. من اعتراف می کنم که افتخارم این است که در ایرانی سبز زندگی می کنم که عطر باور شما در فضای آن پیچیده است. من اعتراف می کنم، و بدانید که او هم اگر شهامت داشت اعتراف می کرد. اعتراف می کرد و از پشت میز قضاوت کنار می رفت و مسند قضاوت را به شما می سپرد تا معنای عدالت را بچشیم.
ادامه مطلب ...
تا آفتاب تن زند از جست و جویتان
اما نه، حسن قصد ندارد نهان شود
بی حاصل است پنجه کشیدن به رویتان
زندان یوسف آینه ی اعتبار اوست
چونانکه جرمهای شما آبرویتان
هرجا که شاهدان جهان انجمن کنند
آنجاست نقل محفلشان گفت و گویتان
روزی به باغ رفتم و دیدم به چشم خویش
گلها درید ه اند گریبان به بویتان
باد صبا قرار ندارد بایستد
از جست و جوی روز و شب و کو به کویتان
باران ز پاکی دلتان شرمسار شد
ابر عبوس سخره ی بغض گلویتان
بغض گلو درآمد آواز می شود
خوابیده است گرچه کنون های و هویتان
"قنبرعلی رودگر"
ادامه مطلب ...
نزديک ظهر است و آفتاب داغ روز اول شهريور مغزها را به جوش آورده. روبروي ايستگاه متروي قلهک ايستادهام و دنبال مسافر دربستي هستم: «سواري دربست! دربست سواري!».
خبري نيست. مسافران مترو خسته و بيرمق از پلهها بالا ميآيند و به جاي اينکه تاکسي دربست سوار شوند، راهيِ طرف ديگر خيابان ميشوند تا با تاکسي، اتوبوس و وَنهايي که منتظر مسافر ايستادهاند به مقصدشان که بيشتر حوالي تجريش يا خيابان دولت است بروند. به اين فکر ميکنم که اين قطار را هم از دست دادم که پيرمردي لاغر و کشيده به همراه چهار زن سر ميرسد. زنها همگي چادر به سر دارند و حدس ميزنم که بايد از خانوادههاي سنتي اصيل و مذهبي قلهک باشند. يکي از زنهاي ميانسال ميآيد به طرفم: «شريعتي نزديک پمببنزين، چند ميبَري؟»
- کرايه اين محدوده سه هزار تومنه.
- اوووه. چه خبره؟ راهي نيست که. دو قدم راهه! دو و پونصد ميبري؟
قاطعانه جواب ميدهم: «نَه. کِرايَش همينه». من کمي لجباز هم هستم و از قيمتي که دادهام پايين نميآيم. ميخواهم برگردم طرف ماشينم که پيرزني از ميان زنها با سر اشاره ميکند: «بِريم».
پيرزن حجاب سرسختي دارد. فقط ناحيهاي از صورتش محدود به دوچشم و بيني از چادر بيرون است. قدش کمي خميده است و صورت تکيده و خستهاي دارد. رنجکشيده است.
تعدادشان زياد است: پنج نفر. و من حداکثر چهار نفر را ميتوانم سوار کنم. يکي از زنها ميپرسد: «اشکال نداره چهار نفر عقب بشينيم؟». من از اين رانندههاي بد عنق نيستم. لااقل در اين چند روز هنوز ياد نگرفتهام مردمآزاري را. با احترام و با خوشرويي ميگويم: «نه. اگه اذيت نميشين، از نظر من اشکال نداره». قبل از اينکه حرف من تمام شود پيرمرد به سرعت راهش را گرفته و دارد ميرود طرف ديگر خيابان تا تنهايي سوار تاکسي شود تا خانوادهاش راحت باشند. زنها فرياد ميزنند: «آقاجون شما بيايين اينجا سوار شين». من هم فرياد ميزنم: «آقاجون بيايين يه جوري سوار شين». طولي نميکشد که يکي از زنها پياده ميشود تا با ماشين ديگري بيايد و پيرمرد سوار ماشين من ميشود. ميپرسم چه مسير دَررويي را بروم تا گرفتار ترافيک شريعتي نشوم. هرکس چيزي ميگويد. پيرمرد هم. با لحني آميخته به شوخي ميگويم: «هرچي آقاجون بگه». پيرمرد انگار از اين حرف من خوشش آمده باشد شروع ميکند به گلهگذاري از اهل و عيال: «ما ديگه پير شديم ما رو قبول ندارن!». در ماشين همينطور شوخي و جدي حرف ميزنم. اين يکي از جذابيتهاي مسافرکشي براي من است. از تنگي قبر و مردههاي چاقي که به زورِ لگد توي قبر جا شدهاند تا مزيت قبرهاي اختصاصي يا عمومي و وصيت پيرمرد که: «منو تو اين قبرهاي چندطبقه نذارينها!». از هر دري سخني ميگوييم و در اين ميان پيرزن مدام به فکر دخترش است که با تاکسيِ بيرون قرار است به خانه بيايد: «آخِي! دخترم با زبان روزه چه جوري ميخاد بياد خونه؟».
پيرمرد به من گير داده: «تو قيافَت به دکترمهندسا ميخوره! چرا اين شغل رو انتخاب کردي؟ مسافرکشي شغل آدم بيکارههاس!». همسرش اعتراض ميکند: «اِ چه اشکالي داره؟ نون حلال باشه. خيلي هم خوبه». توضيح ميدهم که تحصيلکردهام تا تحسين پيرزن از همسرش را بشنوم که: «آقاجون روانشناسيش خوبه. ديدي چه جوري تشخيص داد؟». من هم از فرصت استفاده ميکنم و کمي عليه وضعيت مملکت غرغر ميکنم. در گير و دار همين صحبتها هستم که پيرزن ميگويد: «اگه ميدونستيم قراره انقلاب بعد از سي سال اينجوري کنه با مردم، هيچ وقت انقلاب نميکرديم». قيافهاش توي هم ميرود، اندوه چهرهاش را ميگيرد و با لحن شکستهاي ادامه ميدهد: «هفتاد روزه پسرم رو گرفتهند، هيچ خبري ازش نداريم. بعد از هفتاد روز، دو روز پيش زنگ زده صداش از ته چاه مياومد. معلوم نيس جاش کجاس. حالش چطوره. الان هم رفتيم دادسرا ميگن پرونده داره. پسرم بيشترين خدمتها رو به اين انقلاب کرده. از اول جوونيش برا اين انقلاب کار کرده تا الان. حالا هم مزدش رو اينطور دادن».
برايم عجيب است که پسر اين خانواده مذهبي و قُرص، چه جرمي را ميتواند مرتکب شده باشد که مجازاتش هفتاد روز بيخبري خانوادهاش باشد؟ ميپرسم: «مگه چي کار کرده؟» با صداقت و سادگي و طوري که در حد فهم يک مسافرکش باشد پاسخ ميدهد: «هيچي. ستاد آقاي موسوي بوده گرفتندش». اين را که ميگويد بههم ميريزم. ياد زندان و اعتراف و کهريزک و اينجور چيزها ميافتم. پيرزن ادامه ميدهد: «شايد بشناسيش: مصطفي تاج زاده». با ناباوري ميپرسم: «کدوم تاج زاده؟ هموني که از مسئولين حزب مشارکته؟». يکي از زنها به تاييد سر تکان ميدهد.
عجب! خانواده مصطفي تاج زاده مسافر دربستي من هستند و اين پيرزن و پيرمرد پدر ومادر مصطفي و زنها خواهر و همسرش -مطمئن نيستم- که در ظل آفتاب رفتهاند دادسرا خبر از عزيزشان بگيرند. از مادر مصطفي نتيجه پيگيريهاي امروزش را ميپرسم. پاسخ ميدهد: «ميگن پرونده داره. با سلاح سرد گرفتيمش. بهشون گفتم براي شما که پرونده درست کردن کاري نداره». ياد خبري ميافتم درباره کينه رهبري از تاجزاده و نحوهي دستگيرياش و اينکه بازجوها تاجزاده را هنوز نشکستهاند. مادر مصطفي ادامه ميدهد: «هيچي ازش ندارن. اصلاً اون روزها مصطفي توي بيمارستان بود؛ مراقب باباش». با خودم ميگويم چقدر اميدوار است به عدالت اين مادر. البته تقصيري هم ندارد. مادر است. بايد خودش را دلداري بدهد و به اميدي زندگي کند.
دقت ميکنم حرفي نزنم که به غصهاش اضافه کنم. اما يک لحظه بيعقلي ميکنم: «ميگن آقاي خامنهاي با مصطفي خوب نيست». با سادگي پاسخ ميدهد: «بله. نميدونم چرا. اوايل خيلي مصطفي رو دوست داشت. حتي مرتب پيغام ميفرستاد که «چرا براش زن نميگيرين. اگه شما آستينها رو بالا نميزنيد، من خودم براش يه فکري کنم». ولي الان نميدونم چرا اينطوري شده».
به مقصد رسيدهايم. عمراً اگر کرايه بگيرم. پدر سه هزار تومان از جيبش درميآورد. نميگيرم. اصرار ميکند. دوباره مقاومت ميکنم تا اينکه مادر مصطفي با اصرار پول را توي داشبورد ميچپاند: «بگير. دستِ آقاجون خوبه». خداحافظي ميکنم.
پدر مصطفي که ميبيند اندوهگرفتهام، با آرامش ميگويد: «خدا بزرگه، دنيا همينه پسرم».
آنها ميروند درون يک خانه قديمي. من هم راهم را ميکشم و ميروم خانه.
امروز دل و دماغ کار کردن ندارم.
ادامه مطلب ...
غروب یکمین روز ماه مبارک رمضان هم از راه رسید، و تو پدر عزیزم، هنوز از راه نرسیدی!
سلام پدرترین پدرم!
عجب رمضانی را به میهمانی خدا رفته ای. خوشا به احوالت که چنین خلوتگهی نصیبت است. ثانیه ها خبر از لحظه ی اذان و سپری شدن نخستین روزه داریت از ماه روزه می دهند. اللّهُمَ صلّ عَلی محمّد و آلِ محمّد. قبولت باشد پدر عزیزم. اینکه می گویم خلوتگه، به این خاطر است که می شناسمت. می دانم که چه عشق وصف ناپذیری داری برای خلوت با آنکه او را « معشوق » می نامی. می دانم که این روزها چه خلوت های شیرینی داری. و می دانم شکسته قلبی در سینه داری که راه خلوتت را هموارتر ساخته. قلبی که تنها چیزی که می شکندش، وقوع ظلم هایی است که می بینی. همین دیدن رنجوری هاست که ساکتت نمی گذارد. نمی توانی. نمی توانی ببینی و ساکت بنشینی. همین بی تفاوت نبودنت، همین عمیق بودن و حساس بودنت نسبت به رنج های روا رفته بر مردمان، همین حق بینی و دلسوزی ات و همین خیرخواهی وسیعت برای همه است که انگار در دعوای این ایام، تو را تبدیل به نزدیک ترین ها و دمِ دست ترین ها کرده برای ساکت کردن! خیالی نیست! تو که خود می دانی، و مایی که این بیرون شاهد اتفاقات پیشآمد کرده هستیم هم میدانیم، که تا همین لحظه اش پیروزی و افتخار از آنِ که بوده و رسوایی از آنِ که! پس بر این هزینه کردن ها هم باکی نیست، چرا که نتیجه ی پیروزی حق وعده ای است همیشه محقق! می شناسمت، و می دانم آرامی و قوی. چه باک! پاکی و مظلومیتت برای محبوب قادرت عیان است، و اوست که عزیز می کند و عزت های پوچ را باطل!
اذان که تمام می شود، دست به دعا بر می دارم: بسمِ الله الرّحمنِ الّرحیم . اللّهمَ أدخِل عَلی أهلِ القبورِ السّرُور ... خدایا بی گناه رفتگانی را که چندی است به سویت شتافته اند، در جوار رحمت و بخششت پناه بده و شادی ات را نثارشان کن. اللّهمَ أغنِ کلِّ فقیر ... خدایا! بر فقرمان رحم کن. بر فقر اندیشه مان، بر فقر قضاوت هامان، بر فقر شرفمان، بر فقر حق بینی مان، بر فقر عاطفه مان! دست هامان تهی است و عطا کارِ توست. غنابخشی کار توست. طلب از ما و بخشش از تو. و بخشش از تو بر اویی که غافلانه طلب نمی کند!! بر او نیز ببخش! اللّهم أشبِع کُلَّ جآئع. اللّهمَ اکسُ کلَّ عُریان ... گرسنگی، آنگاه که قوّت تن را برای تقرب به تو بزداید، بلاست! بر حال نزار و بی جان کسانی به درگاهت دعا می کنم که تصور حالشان، حالم را بد و ذهنم را بدگمان و نگران می کند. خدایا پایان خستگی نگاه های بی رمق آنها را از تو می خواهم. اللّهمَ اقضِ دَینَ کلِّ مَدین. اللّهمَ فرِّج عن کُلّ ِمَکرُوب ... الهی، فرج و گشایشِ امر ما، تو را سزاست. ای دادرس و فریادرس، به دادِ فریادهامان برس که با این همه بلندی به گوش های بسته نمی رسد انگار! دست هامان کوتاه است از ستاندن حق هامان و گره ها زیاد است بر سر راه ساده ی مان! اللّهم رُدَّ کُلَّ غَریب. اللّهمَ فُکَّ کُلَّ أسیر ... خدایم، زمزمه ی این فراز از دعا، چنان آهی از نهادم برفشاند که قلبم به درد افتاد. غریب نوازِ دردآشنا! تو که بصیرترینی! حق را ناحق خواندن درد بزرگی است و به اسارتش بردن بزرگ تر. چه تلخ است دربند دیدن دستان مهربان و دلسوزی که همیشه داعیه دار گسستن بندهای ظلم و فشار و بی عدالتی و ترس و دروغ بوده، و حال خود در همان بندهای ناعادلانه، اسیر است. اللّهم أصلِح کُلَّ فاسِدٍ مِن اُموُرِ المُسلِمین ... اللّهم أصلِح کُلَّ فاسِدٍ مِن اُموُرِ المُسلِمین ... اللّهم أصلِح کُلَّ فاسِدٍ مِن اُموُرِ المُسلِمین ... اللّهمَ ... دعا می کنم، دعا: اللّهم أصلِح ...
دعایم را تمام می کنم، و بر سر سفره ی افطار در اندیشه ی آنچه بر سفره ات چیده اند! روزه ام را همراهت باز می کنم.
مهربان پدرم، این روزها دلتنگی هایم برایت کم نیست. اما گذاشته ام که بیایی و حدیث دل، صاف و ساده بشنوی. هم از ما، هم از دوستان و آشنایان دل نگرانت. آنهایی که این روزها لطف ها روانه داشتند و پرده ها گشودند از دلسوزی های پدرانه ی همیشگی ات برای دردکشیدگان.
برایت، و برای دردمندی های بزرگت دعا می کنم. چشم انتظارت برای سفره های افطار پیش رو ...
دخترت، عادله
ادامه مطلب ...
بگذرم از خاطرات که طولاني است و سرت را به درد مي آورد و دل من را هم. پس بهتر که از حال بگويم.
از هفته يي دو بار که با هم به ورزش مي رفتيم بگويم که تو هر بار با انرژي و پشتکاري که مي گذاشتي باعث تعجب من که 25سال جوان تر هستم مي شد. آخر چه چيزي دارم از آن بگويم. بدون تو ديگر حتي ورزش بانشاط هم خوش نمي گذرد که هيچ، اصلاً ديدن جاي خالي ات در زمين ورزش عذابم مي دهد. از اين بگويم که هر طور شده راهم را عوض مي کنم که اصلاً به سمت درکه نروم؟ آري هوا هنوز همانقدر خوش است و کوهنوردي صبح يا عصرگاهي که با هم مي رفتيم همانقدر شيرين. اما خدا شاهد است که در راه برگشت و از کنار ديوارهاي اوين گذشتن، طاقت عجيبي مي خواهد که ندارم. از اين بگويم اگرچه 10 سال است که پدر شده ام، اما سختي آن را متوجه نشده بودم تا لحظه يي که نوه هايت (که چقدر همديگر را دوست داريد)، از من مي پرسند چرا هرقدر دعا مي کنيم، بابا محسن زودتر به خانه نمي آيد و من جوابي ندارم که بدهم جز نگاهي بهت زده. از اين بگويم که فقط سه ماه بود که دوباره خانه و محل زندگي مان در مجاورت هم آمده بود و عادتم داده بودي که هر روز همديگر را ببينيم و گپي بزنيم. راستش را بگو اين سه ماه عادتم دادي که حالا طاقتم را بسنجي يا مرا آورده بودي که نزديک مادر باشم و در چنين روزهايي کنارش؟ اگر مقصودت اين آخري بوده، باور کن نيازي نبود چون محکم تر از آن است که فکر کرده بودي و بودم. ببخش که نامه ام احساساتي نيست. بالاخره خيلي چيزها را از تو نتوانستم ياد بگيرم اما کنترل احساسات را که کمي آموخته ام. پس نيازي نيست که بگويمت دل قوي دار که ما هم قوي و باروحيه منتظرت نشسته ايم. نشسته که نه، ايستاده ايم. البته سوالي برايم مانده که بايد وقتي ديدمت از تو بپرسم. هميشه مي گفتي که بايد ماند و نرفت و کشور را ساخت. تو که با عشق به اسلام واقعي و راستين، امام و مردم اين ميهن پهناور، چنين کردي. اما به من بگو که پس از ديدن آنچه بر تو و دوستانت مي رود، انتظار داري من هم چنين به نسل هاي بعدتر از خود بگويم؟ چگونه توانم گفت به چيزي که خودم هم باورم نمي آيد ديگر؟
راستش مي داني که سابقه ندارد دروغ بهت بگويم. بعضي وقت ها ياد حجت الاسلام عبدالله نوري مي افتم که فقط با تصادف اتومبيل و فوت نابهنگام و جانگداز دلبندشان آقاي دکتر عليرضا (که خداوند رحمت شان فرمايد)، از بند زندان خلاصي يافت. حالا نمي دانم که راه حل ماجرا همواره چنين است يا نه، اما تو بدان که حتي در اين صورت هم پاي تو ايستاده ام.
الهي و ربي من لي غيرک
ادامه مطلب ...
دوستان میپرسند دیار فرنگ خوش میگذرد؟ با خودم فکر میکنم چه باید جواب داد. اینجا انگار برلین نیست. اکثر این 70 روز را خانهنشین بودهام. حس میکنم پشت دیوار اوین هستم. کنار خانوادههایی که فریاد اللهاکبرشان داد تظلمخواهی است، که شاید تنها گوش پروردگار شنونده آن باشد. به دوستان در بندم فکر میکنم. شهاب و حمزه، که متهمند که عاشق کشورشان هستند و برای آزادی و سربلندی آن تلاش میکردند، برای رهایی ایران از نالایقی و تحجر.
به هم حزبیهای اسیرم فکر میکنم و اگر برخی این روزها به شدت به این عبارت "هم حزبی" آلرژی دارند، بگذار من بر آن بیشتر تاکید کنم.
در تهران، کیهان و نوچههای حسین شریعتمداری برچسب بارانمان میکنند و اینجا هم فسیلها و ماموتهای پر مدعا و کمسواد به اصطلاح مبارز. یاد سخن شهید همت میافتم که میگفت "هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتيم، برچسب بارانمان کردند. حالا روزی ده برچسب دشت میکنيم."
دلم تنگ است برای همه آنهایی که امروز در بندند. برای عبدالله رمضان زاده، سعید شریعتی، محمدرضا جلاییپور، محسن صفاییفراهانی، فیضالله عربسرخی، مصطفی تاجزاده، محمدعلی ابطحی، محمد عطریانفر، محسن میردامادی، سعید حجاریان، بهزاد نبوی و همهی اسرای سبز جنبش آزادی.
زمان سحر نزدیک شده است و با خودم زمزمه میکنم: اللهم فک کل اسیر.
منبع: وبلاگ جمهور
ادامه مطلب ...
هی پیش خودم میگفتم یعنی ایشون رو هم ... به زبونم نمیاد. به چه جرمی آخه؟! به کسی که یه زمان توی همین نظام کنار رئیس جمهور کار کرده، توی همین وزرات کشور کنار وزرا زحمت کشیده، و و و هم مگه میشه گفت ضد انقلاب؟!
الان یعنی منتظر هستن بیاد اعتراف کنه؟
باید به چی اعتراف کنه؟ که همیشه درد این انقلاب رو داشته؟
به اینکه اگر جایی کسائی در حال تندروی بودن ایشون بودن که تعدیل میکردن تندرویها رو؟
به اینکه حتی زمانی که بشکل غیرمحترمانه دیگه حق رفتن به دفتر کوچکش رو هم نداشت باز هم سنگر رو بخاطر مقام و منصب رها نکرد بره دنبال عافیت طلبی؟
کاش یه فرمولی داشت این ضدانقلاب شدن، کاش میشد فهمید چجوری آدما ضد انقلاب میشن. چی میشه که یه نفر از اوج خدمتگذاری با یه سوال یا یه بحث کوچیک با کسی یا کسائی یهو میافته به حضیض ضد انقلابی بودن.
کاش یکی این مورد رو هم تو قانون اساسی میگنجوند. یه بندی، تبصره ای، چیزی که اقلا وقتی یه کسائی به این نام متهم میشدند میفهمیدیم مطابق اون بند و تبصره بوده ....
حالا دیگه چه فایده....
چند بار قبل احضار شده بودن... حتی قبل از اینکه این سر و صداها باشه... هر بار بخاطر یه حرفی، یه انتقادی، یه سوالی از کسی و از این قبیل امور. بعد میرفتن توضیح میدادن و خوب یه جورایی انگار فیصله پیدا میکرد. ولی این بار چطور شد مگه این آدم یهو تغییر ماهیت داده بود تو این سن و سال که بایستی این شکلی بی حرمت بشه.
یه جورایی انگار باید همه چی رو باور کرد. اگرچه هی میخوام گوشامو بگیرمو چیزایی که دور و ورم میشنوم نشنیده بگیرم. به خودم میگم اینا همش دروغه. این انقلاب من نیست که دارم تکه تکه شدنش رو می بینم. این اون انقلابی نیست که واسش کلی اینور اونور دویدم. تو خونواده یه شهید و 4 تا جانباز دادیم. نه این آخر انقلاب من نیست. این خوابیه که همین روزا یکی منو تکون میده و میگه پاشو همه چی آرومه. حاجی تو دفترشه. داره متن کتاب آخرشو ادیت میکنه. پاشو شاید همین روزا یه زنگی بزنن بگن بیا یه کمکی کن سرمون شلوغ شده و ...........
کی از خواب بیدار میشم پس.... کی منو از خواب بیدارم میکنه پس..........
ادامه مطلب ...
اعتراف ميكنم، آسمان قهوهاي ست
جنگ بياعتراف، آه جنگ بدي ست
اعتراف ميكنم؛ سبز رنگ بديست
آنكه از عشق گفت، هرزه مرد بديست
اعتراف ميكنم، عشق درد بديست
منبع: بلاگ شاعر
ادامه مطلب ...
پدر
ای مانده زخم زجر کین بر جسم پاک تو
پدر
ای آنکه با درد عزيز حق و آزادی
سرشته آب و خاک تو
معطر گشته روحت از صفای رنج
تو چون کوهی مقاوم
روبروی تند باد ظلم و جهل و گنج
تو ای چون يوسف اندر بند
به جرم پاک بودن پاک
تو ای افشاگر جور ستم کاران
تو ای بی باک
تو را اين بی خدايان میدهند آزار
همانان پيروان مذهب ضحاک
که خواب از چشمشان راندی
تويی بر چشمشان خاشاک
* * *
عجب ياران
دگر باره
عزيزان خدا را می دهند آزار
شده از اشک غم، چشم خدا نمناک
و دستان خدا بار دگر بر دفتر تاريخ
ظلمی را بود حکاک
صبوری میکنیم آخر
رسد روزی که گردد هر حسابی پاک
* * *
و اينجا در زمين بایر قدرت،
نباشد ياور مظلوم
مانند علی- آن کس که از درد ستم
دارد گريبان چاک
جوانمردی دگر...حاشاک.
چه سلطان پرور است این خاک.
* * *
پدر، آزادهی دربند
همه دلتنگ ديدارت
که بی تو روح و جان غمناک
نجاتت را ز حق جوييم
گشوده دستمان تنها
به سوی درگه افلاک...
تو تنها ياوری يا رب
تو داری بر جفا و دردمان ادراک
عمار ملکی
شهریور 88
ادامه مطلب ...
عبدالله مومنی الگویی برای ادامه است. الگویی در منش برای راه سبز امید. امید با تداوم گره خورده است. فرد امیدوار به گشایش، به ادامه طریق میپردازد و مصائب و مشکلات را تحمل نموده، راه را گم نمیکند. اگرچه شاید حرکتش دیر و زود گیرد، اما دچار سوخت و سوز نمیشود. میسوزد و میسازد و ادامه میدهد تا فردایی روشن را بسازد. فرد امیدوار تداوم را در رفتار خود نشان میدهد، و عبدالله مدام امیدوار بود و این تداوم را نشان میداد. عبدالله مومنی راه خود را سالها پیش انتخاب کرده است. عبدالله و دیگر ناآرامان ِ راه سبز امید نمیتوانند به خود بپردازند، وقتی هموطن خود را زیر ظلم و ستم میبینند. اعتراض ایشان تزریق امید به بدنه ناامید جامعه است. او را مدام بازداشت و ترعیب نمودند و او نیز مدام راه خود را مدام ادامه داده است.
ارتباطات گسترده عبدالله مومنی با جامعهی مدنی، خبر از پیگیری بیامان او از مطالبات مردمی دارد. چه در دوران دانشجویی و چه در دوران فارغالتحصیلی، دلنگران حرکتهای دانشجویی بود و همیشه دانشجویان را از تجربیات خود بهرهمند میساخت. او فرصتهایش را برای خود، تبدیل به فرصت برای دیگران نمود. به راستی راه عبدالله و همبندان سبز با راه تاریخی شهیدان یکی است، راهی که ناآرامی به آرامش ترجیح داده میشود، رنج بر لذت تقدم مییابد و همواره فکر و عمل مربوط به حوزه ی عمومی بر میگردد.
به رغم اعتراضاتش به وضعیت حقوقی قانون اساسی جمهوری اسلامی، برای پیگیری مطالبات ایرانیان به انتخابات ریاست جمهوری پرداخت و کوشید با بالا بردن مشارکت به اصلاح وضعیتی بپردازد که مهدی کروبی آن را حاکمیت خطرناک مافیا خوانده بود. دردی که کشیده بود، مانع از این میشد که افتراق را بر اتحاد ترجیح دهد. او خواستهای مردمی و مدنی خویش را در درون فرصتهای قانونی پیگیری نمود و راه اصلاح درون حکومت را دوباره پذیرفت و این خبر از آن میدهد که او از برخوردی احساساتی و عجولانه بری بود و بیش از اصرار بر موضع خود، به فکر اصلاح امور بود و همین باعث میشد با اصلاح طلبان همراه شود و در یاری ایشان گشایشی برای جامعه را بجوید.
اما بند مگر تاکنون توانسته است که او را موجی آرام سازد؟ آیا میتوان با بند اندیشه را مهار نمود؟ مگر میتوان تغییر تاریخ را در کهریزک و شاپور و اوین متوقف نمود؟ همینطور نمیشود و نمیتوان عبدالله و عبداللهها را متوقف کرد. آن هم اکنون که تکثیر یافتهاند. گسترهی راه سبز امید امروز دیگر بسیار فراتر از چند نفر معترض است. تداوم او در راه خود مانع از آن خواهد شد که اعترافی از او را کسی باور نماید. آری راه عبدالله با بند، بند نمیآید و استمرار او سرانجام گشایشی را که مدام جستجو کرده است، به بار خواهد نشاند. ان شاء الله
ادامه مطلب ...
بسمه تعالی
ریاست محترم قوه ی قضائیه جناب آقای لاریجانی
با سلام؛
در خصوص بازداشت عبدالفتاح سلطانی وکیل پایه یک دادگستری به عرض میرساند:
70 روز پیش نامبرده بدون حکم از محل کار خود بازداشت شد. (از 27/3/88 با حکم دستگیری های خیابانی) و قرار بازداشت وی با امضای کسی که طرف دعوای آقای سلطانی بوده صادر شد و هم اکنون مدت ده روز است که ایشان قرار دو ماهه را پشت سر گذاشته و بلاتکلیف در زندان به سرمی برند.که طبق قانون پس از 60 روز می بایست متهم یا با قرار آزاد شود و یا قرارش تمدید گردد.
اینک مستدعی است: اگر شأن و اعتبار هر کشور به قوهی قضاییهی آن کشور است؛ اگر دستگاه قضایی بر پایهی عدل و قانون می چرخد؛ اگر قوهی قضاییه ی کنترل کننده ی نفوذ دستهای غیر قضایی است؛ اگر قاضی مستقل است؛ اگر دلایل و مستندات بر استنباطات و خصومتهای شخصی ارجح است؛ اگر بی طرفی بر قوه ی قضاییه حاکم است؛ اگر تحقق حقوق شهروندی از اهداف قوه ی قضاییه است؛ اگر قوه ی قضاییه سیاست زده نیست و ...... پروندهی آقای عبدالفتاح سلطانی _ وکیل پایه ی یک دادگستری _ را شخصاً پیگیری نمایند؛ چراکه آقای سلطانی از جانب معاون امنیت تهدید به زندان طولانی مدت می شود و قرار بازداشت وی را طرف دعوای او (بازپرس متین راسخ) امضا و صادر می کند و پرونده ی وی را طرف دیگر دعوای او (دادستان مرتضوی) اجازه ی ورود به دادگاه نمی دهد.حقوق شهروندی به صراحت نقض می شود.(مثل عدم ملاقات حضوری با خانواده و وکیل) حقوق متهم فراموش می شود.(مثل زدن چشم بند و ...). در حالیکه همگان میدانند آقای سلطانی فقط یک فعال حقوقی است و در هیچ یک از فعالیت های انتخاباتی شرکت نداشته است .
لذا ازآن مقام محترم تقاضای رسیدگی به پرونده ی آقای سلطانی وآزادی ایشان بویژه محاکمه ی افراد خاطی و مجرم را بنا به فرمایشات امیدبخش آن مقام محترم دارم.
معصومه دهقان
همسر عبدالفتاح سلطانی
ادامه مطلب ...
سلام...در شصت و هشتمین روز نبودنت که همزمان است با روز اول ماه رحمتش، تفألی به حافظ زدم تا به بهانه اش برایت بنگارم
طایر دولت اگر باز گذاری بکند/ یار باز آید و با وصل قراری بکند
برای لحظه های شاد با تو بودن دلتنگم...این ماه بر ما و تو سخت تر از تصور می گذرد اگر نباشی...
من و خواهرانم به همراه فاطمه و زینب امین زاده، عارفه و فاطمه تاجزاده،مهدی و محمد میردامادی و دیگر فرزندان زندانیان عزیز، دعا میکنیم و دلتنگیم...
دلتنگ پرنده اقبالیم که باز هم سری به خانه هامان بزند....
بابا، پشت میز کارت نشسته ام، همان میزی که ساعتها را پشت آن می گذراندی، می خواندی و می نوشتی و وبلاگت را به روز می کردی...
پشت همان میزی نشسته ام که نیمه شبی که آمدند و تو را بردند، تمام وسایلت را از روی آن جمع کردند و با خود بردند...حالا من هستم و اتاقت و این میز و برگه های نامه ام به تو و اشک هایی که روی شیشه میز می غلتد....
پشت میز کارت نشسته ام و به سال گذشته می اندیشم که روز اول ماه مبارک،درست در همین ساعات نزدیک به سحر، با همسرم سرزده به خانه ات آمدیم و ذوقی را در چشمانت دیدم که این روزها عمیق دلتنگش هستم...
دیده را راستگه در و گهر گرچه نماند/ بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
بابا، باز دیدمت،دیدمت که چه سان تکیده و رنجور بودی و با لبخندهایت می خواستی ما را قانع کنی که حالت خوب است....
لبخندهایی تلخ که ناگهان از بین می رفت و دلهره ای غریب و نا خواسته در چهره ات جایگزینش می شد را دیدم..اما تو خود ندیدی...
ندیدی بابا، ندیدی که صورت ماهت چگونه پر از چین شده...
گفتی که موفق نشدی چهره خود را پس از دستگیری ات ببینی...
اگر دیده بودی، دلیل اشک های بی امان مرا، دلیل بغض مادر را که فرو می خورد، دلیل بند آمدن نفس فریده ات،دختر کوچک دردانه ات، را در آغوشت می دانستی...
بابا، چین و چروک صورت خود را ندیدی، اما دیدی که چگونه 18 کیلو از وزنت در 50 روز کم شد...دیدی که چه بر سرت رفته که نیمه های شب نیمه شعبان از درد کلیه در سلولت به خود پیچیدی و به بیمارستان رفتی تا سنگ کلیه ات را مداوا کنی؟
سنگ کلیه ای که تا به حال نداشتی و یادمان نمی آید حتی یک بار هم کلیه ات کوچکترین مشکلی داشته باشد؟ و شاید این فقط یکی از دردهایی بوده که داشتی و به گوشمان رسیده...
کس نیارد بر او دم زدن از قصه ما/ مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
پدرم، می دانم که نمی دانی که چه بر ما گذشته و می دانم که نمی دانم بر تو چه گذشته است.
این یک ماه اخیر، پس از دیدن چهره تکیده ات، دستان لرزانت و نوشته های دیکته شده در دستت بر صفحه به اصطلاح ملی...به ما سخت گدشته بابا، عجیب سخت...
گفتند نگویید...ننویسید...اگر می نویسید هم....چنان بنویسید ....
یک ماهی است سکوت کردیم...
کو کریمی که ز بزم طربش غم زده ای/ جرعه ای در کشد و دفع خماری بکند
دیدمت پدر...باز هم دیدمت.اما لب نگشودم...نمی توانستم بگویم که رفتیم...سوئیت (!) بابا را دیدیم، تلویزیون و یخچالش را دیدیم، بازجوی مهربانش را دیدیم...بازجویی که لحظه ای تنهایمان نگذاشت و کمتر مجال حرفمان داد...
چه می گفتم؟
وقتی مرا ، خواهرانم را و مادرم را به اتاقت آوردند تا به ما بفهمانند(!)جای تو خوب است و وقتی از تو از تلویزیون پرسیدیم گفتی حوصله اش را ندارم...
چه می گفتم بابا؟ از یخچال پر از قرصت؟؟؟؟؟؟
چه می گفتم بابای نازم؟ از این که بعد از آن روز که در آن به اصطلاح دادگاه آوردندت لحظه ها بر تو چه سخت تر می گذرد و شرایط برای ما دشوارتر شده است؟
می گفتم صدایت در تماسی که با منزل داشتی سنگیت تر و رنجور تر است؟
چه می گفتم؟ وقتی در لحظه خداحافظی، آن لحظه که مقابل چشمانم در اتاق به رویت قفل زده شد و من در چشمانت دیدم که نمی خواستی من این لحظه را ببینم...نمی خواستی من، فائزه،مادرم وبه خصوص فریده ات ببیند...
در آن لحظه، آن چنان بغضی گلویم را فشرد که به محض خروج از اوین تا منزل گریستم و گریستم و هر شب می گریم
نمی دانستم چرا به ما چنین کردند، با تو و غرور پدرانه ات...چرا؟
مگر اتاق ملاقات چه عیبی داشت؟ که این گونه هر ساعت و هر دقیقه سلولت را تجسم نکنم و حالتی که بر تو آنجا می رود؟
دو روز بعد، وقتی هنوز رنجور چهره ات بودیم، وقتی هنوز صدای قفل های در سلولت مغزهایمان را می خراشید...فهمیدم، فهمیدم چرا به ما چنین کردند...
خبر رسانی شد که ابطحی با خانواده اش شام خورده و اتافش تلویزیون دارد!
اما سخنان بازجو، تشویش تو و اینکه حواست باشد کمی لبخند چاشنی اش کنی تا ما نگرانت نباشیم، اجازه نداد حتی بفهمی که شام را با ما بوده ای....
پس چرا از خانه و تلویزیونت آنقدر سر ذوق نیامده ای که خوشحال باشی؟
نمایش این ها کی تمام می شود پس بابا؟
شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی/ مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟
هر مردی که می شناختم، در این 68 روز از خود بیرون آمد و کاری کرد... تلاشی برای آزادی تو و دوستان در بند دیگرت
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب/ بازی چرخ یکی زین همه باری بکند
من، یا بهتر بگویم همه دوستداران تو و مهربانی، مرگ نمی پسندیم، حتی مرگ عدو...
ما وصل می خواهیم. وصل تو و بقیه زندانی ها به خانواده هایتان در این شب های عزیز...
حافظا گر نروی از در او هم روزی/ گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
نازنین، روزها سخت تر و سخت تر می شود...
بابای گلم، من شب بیست و یکم ماه مبارک کنار تو هستم...
می دانم...
مطمئنم بابا...
آخر می دانی، هر سال بعد از مراسم احیا که هر کدام از فامیل به جایی می روند که در آن جا دل هایشان آرام می گیرد، برای سحری به خانه مان می آیند و منتظرت می شوند تا بعد از مراسم احیا،که دلت هر شب قدر تو را به مرقد امام می کشد، با دست پر به خانه بیایی و سحری کنار هم باشیم...
بابا، نمی شود نباشی...دل هایمان طاقت نمی آورد...
آن قدر خدا را به علی اش قسم می دهم تا تو را برایمان بفرستد.
راستی عزیز دل:
افطارامشب ما و تو یکی دو دیوار با هم فاصله خواهیم داشت...
امشب اولین افطار رمضان مقابل زندان اوین با همه خانواده های دوستان در بندت و دوستدارانتان همراه می شوم و کنار شما افطار خواهیم کرد و دست دعا برای خدایی بلند می کنیم که فرموده است:
وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُکَ إِلاَّ بِاللّهِ وَلاَ تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلاَ تَکُ فِي ضَيْقٍ مِّمَّا يَمْکُرُونَ
صبر کن، و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد! و بخاطر [کارهاى] آنها، اندوهگين و دلسرد مشو! و از توطئههاى آنها، در تنگنا قرار مگير!
ادامه مطلب ...
این روزها مدام ذهنم به سالهای ٥٣ به بعد می گردد.زمانی که کودکی چند ماهی بیش نبودم و مادرم ناخواسته گرفتار حیله ماموران رژیم سابق شد و آنان نیز جای پدرم را یاقتند.و با احترام او را بازداشت کردند.
آنروزها می دانستم پدرم در کجاست و زیر دستان چه کسانی باز جویی می شود.
آنروزها می دانستم اینان پدرم را باز جویی می کنند.ولی حیثیتش را لگد مال نمی کردند.اورا انسان فرض می کردند وصاحب حق ........
اما اینروزها سخت در این اندیشه ام که اکنون کجای کاریم.
امروز وقتی می بینم یکی از عزیزترین عزیزانم دیگر از همه جا ناامید شده و تنها دست یاری بسوی حق تعالی از این بیدادی که بر او وهمسرش رفته از این بی کسی که فرزندانش گرفتار آنند.سخت در اندیشه ام.
اندیشه آنکه در آن گذشته زمان نگذاشتند نفرت در وجود من وخانواده ام شکل بگیرد
ولی امروز نه تنها من بلکه فرزندکوچک من نیز سراپا پر از نفرت است که چرا عمو احمدش اینگونه در شرایطی قرار بگیرد که بخواهد دست به خودکشی بزند.و ٢ماه به این فکر کند که واقعا در یک قبر زندانی است وبس.
نمی دانم چه بگویم که نگفتنم سرشار از هزاران حرف ناگفته است.
خدایا مارا هم ببین.
منبع: وبلاگ «احمد زیدآبادی را آزاد کنید»
ادامه مطلب ...
دلم برای تو یک ذره شده است کسانی که تو را گرفته اند خیلی ما اذیت می کنند سه هفته بود که هیچ تماسی نگرفته بودی تا این که به صورت کاملاً غیر منتظره از ما خواستند تا بیاییم کار های مربوط به آزادی تو مانند گذاشتن وثیقه را انجام دهیم ما هم این کار ها را کردیم و قاضی حکم آزادی تو را داد و به ما گفتند ساعت شش بعد از ظهر تا یازده شب آزاد می شود ما هم از شش بعد از ظهر جلوی زندان بودیم تا سه نیمه شب و در جلوی زندان اوین به تابلوی بزرگی که روی آن نوشته شده بود بازداشتگاه اوین خیره بودیم در آن مدت مادرانی را دیدیم که فرزندانشان را در آغوش می گرفتند و چشم هایی را که پر از اشک می شد من هم با خودم گفتم اگر تو آمدی می دوم و درآغوشت می گیرم اما... به هر حال آن شب حالمون حسابی گرفته شد خانواده جلایی پور هم جلوی زندان بودند ولی از محمد رضا جلایی پور هم خبری نشد .
فردای آن شب تلخ یک باره دیگر به زندان اوین رفتیم و از پنجره کوچک در سفید زندان اوین به ما این جمله را گفتند صادق نوروزی صد درصد آزاد می شود و این باعث شد که ما مصمم تر از قبل تا ساعت یازده منتظر تو باشیم اما باز هم نشد .
بابا ، مامان روحیه خوبی دارد و حالش هم خوبه من هم خوبم ولی اندکی آشفته ام ولی نگران ما نباش درسته که ما دو نفر بیشتر نیستیم ولی هر وقت من روحیه می خواهم مامان به من روحیه می دهد و گاهی اوقات برعکس این هم رخ می دهد .
ما می دانیم که تو از سخت هم سخت تری و به کسانی که تورا گرفته اند حرفی نمی زنی و می خواهم بگویم حرفی هم نزن چون که حال ما خوب است و توهم که همیشه می گفتی به زندان عادت داری پس اتفاق خاصی نیفتاده است ولی قبول کن برای من سخت است در سن چهارده سالگی یکی از بهترین و پاک ترین افرادی که می شناسم را در زندان ببینم ، یا این که در سن چهارده سالگی ده ها بار مسیر بین دادسرا تا زندان اوین یا برعکس را بروم سخت است اما من انجام می دهم و بدان که من حاضرم این کار را صد ها بار انجام دهم تا تو را ببینم و در آخر بدان که نه تنها ما بلکه تمام مردم ایران به تو افتخار می کنند درست است که من آشفته هستم اما یک چیز مرا آرام می کند و آن این است که خدا با ماست به امید دیدار مجدد .
ادامه مطلب ...
علاقمندان به پیگیری اخبار مرتبط با عبدالله رمضانزاده میتوانند از طریق کلیک روی لینک زیر به این وبلاگ مراجعه کنند.
ادامه مطلب ...
تکرار تاریخ همانقدر که گاهی سیاه است، سپید و فرخنده و مبارک نیز هست. گویی از آن روزگاری که مشتی جاهل و کفور، بر شنهای داغ و تنورین بیابانهای حجاز، سنگ بر سینه سمیه همسر یاسر نهادند و وادار به اعتراف به شرک و انکار خداوندش کردند، تا به امروز که در اسارتگاههای این دینفروشان، سنگ سنگین اتهامی دروغ بر سینه سمیهای دیگر نهادهاند تا وادار به اعتراف دروغش کنند، نه ۱۴۰۰ سال که چند صباحی بیش نگذشته است. این همان تکرار سیاه تاریخ است که به حبس سمیهای دیگر از همان دین و مرام و مسلک و به همان جسارت و شهامت انجامیده است.
آن روز، بر سینه تفتیده کویر، زنی شجاع که تازه تن به مسلمانی شسته بود، در برابر دیدگان دریده ستمگران حرفی جز آنچه باورش بود را بر لب جاری نساخت و فریاد زد: اشهد ان لا اله الا الله ، شهادت میدهم که خدایی به جز خدای یگانه نیست، و آنگاه سینهاش به سنگهای سوزان بیابان داغ شد. امروز هم سمیهای دیگر از همان تبار پاک با همان سر نترس و دل مومن، سنگینی باری از همان جنس را که هدیه بازجویان حکومت به اصطلاح اسلامی است را بر سینه نازکش تحمل میکند. سنت همان است، تبار همان است و نسل هم همان. حتی صدا هم همان صداست. صدایی به همانسان رسا و رها از حلقوم سمیهای دیگر برخواسته و عرش ظلم به فرش آورده است.
اکنون بیش از ۶۰ روز از بازداشت سمیه میگذرد. زنی که جرمش پیروی از حقیقیتی است به نام آزادیخواهی وعدالتطلبی. همان آرمانهایی که از شهدای صدر اسلام تا اسرای سبز دربند امروز، برایش بیدرنگ سینه سپر کردهاند. اینبار قصه فقط شباهت بین دو نام نیست. داستان، شباهت دو راه است، دو آرمان، دو هدف مقدس، دو شیوه مبارزه و دو دشمن که هم از یک جنسند و شبیه به یکدیگر. از آن شهامت تا این ایستادگی، از آن جسارت تا این آزادگی از آن صداقت تا این پاکجامگی و از سوی دیگر فاصله میان وقاحت آن ستمکاران تا دریدگی این دین فروشان، فاصله قدر دو انگشت یک دست هم نیست. آن سویه نخست بیشک همان وجه سپید تکرار تاریخ است.
از تکرار تاریخ و نامها و راهها که بگذریم باید بنویسم که سمیه را از دوران دانشگاه میشناسم. از همان نیمکتهای چوبی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران. او برای من خیلیهای دیگر در آن دانشکده، همیشه تجسم یک ترکیب کمیاب بود، دین ورزیدن و شادمانه زیستن... شاید این ترکیب را آنانی که عمری را در آن دانشکده سپری کردهاند خوب به یاد بیاورند. اکثردخترانی که در آن دوران میشناختم، یا مذهب را برگزیدند و به حکم نجابت و حیا خنده از صورتشان شستند و چشم بر همکاری در تشکلهایی چون انجمن اسلامی که همچون بسیج بین دو جنس دیوار نمیکشید و در عین حال برای رابطهها حریم قائل بود، فرو بستند و عطای فعالیت اجتماعی را به لقایش بخشیدند تا مبادا حریم خدا شکسته شود! و یا از آن سوی بام افتادند وبه ورطه پزهای روشنفکرانه برای ابراز بودن و دیده شدن افتادند.
سمیه اما هیچیک از اینها نبود. سمیه هم مذهبی ماند و هم دیده شد! او بر خلاف خیلی از همنسلانش نه مذهبش را برای ابراز وجودش به دور انداخت و نه گذاشت دینمداری سنگی باشد در راه خلاقیتها، ابراز دغدغههای زنانه و حضور اجتماعیاش. از همان بدو ورودش هم مذهبی بود و هم خوشفکر و روشن. همین تعهد و ایمان و ابتکارش در جمع بین اصلاحطلبی و دینباوری بود که عاقبت کار دستش داد و به بندش افکند.
به جرات اعتراف میکنم، حبس کسانی چون سمیه توحیدلو، حمزه غالبی و محمدرضا جلاییپور و سعید شریعتی و شهابالدین طباطبایی به معنای نشانه رفتن نسل جوانی است که هم میخواهد دین داشته باشد و هم به اندیشه اصلاح سرسپرده است، هم دغدغه وطن دارد و هم پایبند به چارچوبهای قانونی و هنجارهای جامعه است. این بار بنیادگرایان نسلی را هدف گرفتهاند که میخواست خط سومی را در پی بگیرد. خطی که در ان میشد دیندار ماند و متحجرانه نزیست، اصلاحطلب بود و با براندازی و خشونت موافق نبود.
همانانی که این خط سوم را نشانه رفتهآند از کسانی مثل سمیه یک واهمه دیگر هم داشتند و آن زن بودن او بود. سمیه زنی است آشکارا مذهبی و بارزترین وجه مذهبی بودنش در سبک حجاب او نمایان است. سمیه زنی است خلاق و مبتکر و فعال و با تمام پایبندیاش به اعتقادات مذهبی با تحجر و آفتاب-مهتاب ندیدگی نسبتی ندارد. درست به همین دلیل هم او زن ایدهئال کودتاگران نیست، چراکه هیچگاه مذهب، خلاقیت وحضور معتدل وموثرش را نخشکاند و یا آنچنان مسخش نکرد که به بهانه آن دهان گزافهگویی بگشاید. سمیه در آن هیئت مذهبی و با آن تبار فکری و سبک زندگی، روزگار را به کام بنیادگرایانی که میخواستند به نام مذهب، زنانگی را سلاخی کنند، تلخ کرده است و چه کسی است که نداند او این روزها تاوان همه این کوتهنگریها را در کنار فعالیت سیاسی هوشیارانهاش هم باید پس میدهد؟
به همان میزان که نگران این رویه خطرناک حذفیام از اینکه این تبار فکری زن ایرانی هم امروز نمایندهای در زندان اوین دارد خشنودم. امروز آن زندان، زیستگاه نخبگان پیر و جوان و زن و مرد طراز اول ایرانی است و این مساله همانقدر که دردآور است، نشان از توان والای تاثیرگذاری آنان بر ساختار قدرت در کشور نیز دارد. حبس، شکنجه، تبعید و در یک کلام، خشونت نشانه ترس است. آنان ترسیدهاند. نه فقط از پیران که از جوانان هم ترسیدهاند. نه فقط از مردان که از زنان هم بیش از هر وقت دیگری ترسیدهاند. این حس دوگانه حسرت و غرور، همان افسانه تکرار دو گانه تاریخ است. هم سیاه و هم سپید و سمیه بیشک از تبار تکرار سپیدیهاست.
ادامه مطلب ...
به گزارش نوروز، زینب حجاریان فرزند دکتر سعید حجاریان در مورد محل اقامت پدرش گفت:" محلی که پدرم در آن نگهداری میشود یک ساختمان محقر شبیه به پاسگاههای بین راهی است و در این گرمای طاقت فرسای تهران تنها مجهّز به یک پنکه ابتدایی است. این ساختمان در داخل محیطی نظامی قرار دارد "
این درحالی است که سعید مرتضوی اعلام کرده بود سعید حجاریان در محلی نگهداری میشود که از تجهیزات کافی برخوردار است و حتی میتواند از استخر استفاده کند.
فرزند این فعال سیاسی در ادامه با اشاره به وضعیت خاص جسمی پدر در بندش گفت:" نگرانی زیادی در مورد عفونت ریوی ایشان وجود دارد و باید از ریه پدرم عکسبرداری بشود."
با آنکه مسئولین دادستانی مدعی بودند که خانواده حجاریان ایشان را می بینند، اما زینب حجاریان به خبرنگار ما گفت:" آخرین ملاقات در روز چهارشنبه دو هفته پیش بوده و از این تاریخ به بعد هیچ ملاقاتی به خانواده داده نشده است و علت این امر نیز اعتراضات من به وضع نگهداری و وخامت حال ایشان در مصاحبهها عنوان شده است. گویا ما حتی حق نداریم نگران باشیم."
زینب حجاریان با اعلام این موضوع که پدرش مدتهاست برای اعتراف به آنچه بازجوها می خواهند شدیدا تحت فشار است گفت: نیم شب گذشته( حدود ساعت 3) تعدادی موتور سوار به درب منزل ما فرستاده اند تا ارعاب ایجاد کنند و با تهدید و آزار خانواده پدرم را برای اخذ اعترافات دروغین تحت فشار قرار دهند. در روزهای اخیر بارها خواستهاند تا برادرم را به بازداشتگاه بکشانند تا به پدرم نشان دهند که او بازداشت است و با این حربه او را تسلیم کنند."
بعد از تعویق اپیزود چهارم بیدادگاه اسرای راه آزادی، اخباری مبنی بر شکست کودتاگران در پروژه اعتراف گیری منتشر شد که فشارهای شب گذشته و همینطور فشارها به حجاریان در همین راستا ارزیابی میشود.
او در خاتمه خاطر نشان کرد:" نگهداری پدر بیمار و معلول و مظلوم من در چنین شرایط اسفباری و اعمال ناجوانمردانه و ضد انسانی این افراد در به کارگیری تهدید امنیت و آسایش خانواده به عنوان اهرم فشار بر یک فرد بیگناه برای وادار ساختن او به اعترافات دروغین در پیشگاه خدا بیپاسخ نخواهد ماند و آه مظلوم سرانجام گریبان ظالم را خواهد گرفت ."
ادامه مطلب ...
